تبليغاتX
تئوری های ماندن با طعم قهوه
سلام

كوتاه ميگم رفتم. همين.

خداحافظ

دوست داشتم خيلي... نفهميدي

 

+ دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387 13:36 تئوریست |






دلم بدجوری تنگ شده

دوست دارم به جای جمله های قشنگ قشنگ نوشتن با خودم حرف بزنم یکم با خود گمشده ام حرف بزنم ...

دوست دارم مثل قبل گریه کنم ... خدایا دیگه نمی خوای بغلم کنی؟

دلم برای کلاسها تنگ شده ... من بودم و تو ... حالا من موندمو خودم....

یادته بهم قول دادی اگه خواستی بری باهام قرار میزاری؟

عزیزم داشتیم؟ این نبود رسمش!

خدایا بازم اومدم پیشت ... مزاحم همیشگی!

درد منو گوش میدی؟

خسته شدم....خسته شدم....خسته شدم....خسته شدم....خسته شدم....خسته شدم....خسته شدم....خسته شدم....خسته شدم....خسته شدم....خسته شدم....خسته شدم....خسته شدم....خسته شدم....خسته شدم....خسته شدم....خسته شدم....خسته شدم....

 

+ یکشنبه بیست و سوم دی 1386 4:59 تئوریست |






ترس از عشق، ترس از زندگي است، آنان كه از عشق مي گريزند، مردگاني بيش نيستند.

برتراند راسل

+ دوشنبه نهم مهر 1386 20:6 تئوریست |






آدمک آخر دنياست بخند
آدمک مرگ همينجاست بخند
دست خطي که تو را عاشق کرد
شوخي کاغذي ماست بخند
آدمک خر نشوي گريه کني
آن خدايي که بزرگش خواندي
بخدا مثل تو تنهاست بخند...
+ جمعه سی ام شهریور 1386 16:18 تئوریست |






گفتن: درخت کوچک من به باد عاشق بود .... کجاست خانه ی باد
چقدر کوتاه....
چقدر خلاصه....
گل همیشه بهارم........
توی ابهام های کوچه پس کوچه های زندگی دنبال مرگ میگشتم...
چیزی نیافتم....
و حالا میمیرم تا هیچ وقت زندگی رو نبینم...
شاید یه مرگ تدریجی....
خدایاااااااااااااااااااااااااا ای خدااااااااا فقط تو رو دارم کمکم کن
+ جمعه سی ام شهریور 1386 9:56 تئوریست |






آمدنت مثل خواب شیرینی بود

                                  چقدر کوتاه....

زندگی زد آدم رقصید...

آدم رقصید زندگی عرق کرد...

زندگی عرق کرد آدم چایید...

آدم چایید زندگی تب کرد...

زندگی تب کرد آدم لرزید...

آدم لرزید زندگی ترک برداشت...

زندگی ترک برداشت اما هیچ کس درد آدم را نفهمید...

 

+ شنبه بیست و هفتم مرداد 1386 2:31 تئوریست |






درون واژه هایی خودم را گم کرده ام

یک زندگی بدون عشق! مثل دست و پا زدن در باتلاق!

دیگه صداتم نمیشنوم! آخه چرا زمینی؟!

یک دفعه برای همیشه............

+ یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386 1:5 تئوریست |






دیگه ترانه هام هم برات تکراری شدن!

 speak softly love and hold me warm against your heart!

my life is yours!

هنوزم منتظر قرار آخرمون هستم!

قدم هایم را در این بیابان به امید رسیدن به تو بر میداشتم!

یکی یکی!

پشت سر هم!

به تو نرسیدم!

و افسوس جای قدم هایم را باد پاک کرده بود!

راه بازگشتی نیست!

 

+ شنبه بیست و پنجم فروردین 1386 2:7 تئوریست |






از هرچیزی که بترسی سرت می آد!

یادت میآد همیشه میگفتم تنهاییو دوست دارم؟

رفتم! این دفعه از پنجره خیال!

+ چهارشنبه یکم فروردین 1386 16:9 تئوریست |






میگن عشق آدمو سبک میکنه ولی سبک نمی کنه!!!

عاشق هرچی سبک تر بشه بالاتر میره!

پس دوست دارم بیشتر از اینا خودمو سبک کنم پس بازم اشک میریزمو میگم دوستت دارم!

 چه فرقی میکنه! تازه میفهمم خیلی خیالباف بودم!

to be or not to be!

+ شنبه بیست و ششم اسفند 1385 0:25 تئوریست |






یه مکتب جدید پیدا کردم! مکتب بی خدایی!

دنیایی که شاید از تنهایی خدا هم از اونجا بره!

و بعد عشق........

و تازه اول داستان..!

 

+ یکشنبه بیستم اسفند 1385 16:54 تئوریست |






اینقدر دلم گرفته که گریه هم کم میاره..!

ببین جدایی چه به روزش آورد...

چه سرنوشتی که براش رقم زد...

خدا خیلی بزرگه خیلی......  گاهی وقتا برای درک عظمت خیلی چیزها باید مقداری از آنها دور شد...!

برجهای بزرگ از نزدیک خیلی کوچک به نظر میرسند!!

شاید عظمت خدا رو اینجوری درک کردم!

+ چهارشنبه یازدهم بهمن 1385 1:14 تئوریست |






مبر ز موی سپیدم به عمر دراز   

                 جوان به حادثه ای پیر میشود گاهی!

موهام سیاهه ولی............

آبي تر از انيم كه بي رنگ بميريم

 از شيشه نبود يم كه با سنگ بميريم

 تقصير كسي نيست كه اين گونه غريبيم

 شايد كه خدا خواست كه دلتنگ بميريم!!

+ جمعه ششم بهمن 1385 23:5 تئوریست |






سکانس اول! (کافی شاپ)!

آدمهایی که به سیر سلوک مشغولند! خیلی میفهمند!!!!!!! اصلا هم مرفه نیستند!!!!!!!!!!!!! شاید هم بی درد!!!!

سکانس دوم! (بیرون کافی شاپ)!

حالا باید با واقعیات روبرو بشیم! عشق یخی! و روزمرگی مبهم!

سکانس سوم! (وبلاگ من!!!!)

تازه میفهمم شیرین ترین طعم دنیا مرگه! البته زنده بودن بدون عشق هم یه نوع مرگه! منظورم عشقه زمینی بود!

+ پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385 23:54 تئوریست |






مثل شقايق زندگى كن:كوتاه اما زيبا،مثل پرستو كوچ كن:فصلى اما هدفمند،مثل پروانه بمير:دردناك اما...عاشق

 

منو اندکی دوست بدار ولی طولانی...........!  نقطه سر خط

+ جمعه هشتم دی 1385 21:18 تئوریست |






به نظر تو آخرش يعني چي ؟؟؟

وقتي بلند ميشي ميبيني 8 نفر زير تابوت تو رو گرفتن و بي اهميت نسبت به آنچه بودي به زير همان خاكي ميروي كه روزي از آن آفريده شدي؟؟؟

نه !!

شايد زندگي بدون اينكه دوست بداري يا شايدم دوستت بدارند!!

اصلا چه فرقي ميكنه مهم اينه ديگه نيستي شايدم نيستم!

 

نمیدونی چقدر دوست دارم زیر بارون قدم بزنم بدوم بدوم بدوم بدوم ........ تا بمیرم!

هنوزم بارون رو دوست دارم نه؟!

دوست دارم به ستاره جون بدم! یادت بخیر!

+ شنبه دوم دی 1385 22:56 تئوریست |






دیریست که مونسم

 سنگ قبریست بر دوش 

راستی تو میدانی در کدام گورستان

 آسوده می توان مرد ؟

عاشق واقعي كسي است كه معشوق خود را آزاد مي گذارد تاخودش باشد .

در عشق اجباري نيست . عشق يعني امكان انتخاب به معشوق دادن .

براي آنكه كسي يا چيزي را بدست آوري رهايش كن !

بازم یه حس عجیبه دیگه!

خدایا هر کاری میتونی بکنی نه؟!

پس من منتظرم امشب منو ببری پیش خودت!

 

 

 

+ شنبه بیستم آبان 1385 23:34 تئوریست |






حس عجیبیه نه!

توانستن و نرسیدن!

بعضی وقتها احساس میکنم ریدم یعنی ریدم به همه چی!

مگه تو به دل من نریدی؟!

میمیرم برات……………

خود کشی حس غریبیه نه؟!
وقتی بین زمین و هوا پشیمون میشی!

 اون موقع میفهمی ریدن یعنی چی!

خود کشی کنم؟!

نه باز هم کابوس!

میمیرم برات…….

+ جمعه نوزدهم آبان 1385 11:54 تئوریست |






تمام رویاهام زنده شدن..!

بازم خواب میبینم... کابوس همیشگی!

یه کابوس دیگه بازم میگی دوستت دارم و من باز گریه میکنم!

 

+ سه شنبه شانزدهم آبان 1385 16:50 تئوریست |






 

كهنه فروش داد ميزنه چراغ شكسته ميخريم..........

 كفشاي پاره ميخريم ....

اسباب كهنه ميخريم .....

بي اختيار دادميزنم:

قلب شكسته ميخري ؟؟؟

+ دوشنبه پانزدهم آبان 1385 12:20 تئوریست |






تازگی ها احساس میکنم آدما فرق دارن شایدم من فرق دارم نمیدونم تو بگو کدومش!

وقتی به آخر کار فکر میکنم...

وقتی به زندگی بدون عشق فکر میکنم...

وقتی حس نبودن پیدا میکنم...

وقتی دیگه نمیتونم فکر کنم....

حتی به کرکس بودن هم راضی میشم!

و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست!  

چشمها را باید شست جور دیگر باید دید!

                       (سهراب)

+ یکشنبه چهاردهم آبان 1385 9:29 تئوریست |






چه صادقانه پذيرفتم...

چه فريبنده آغوشت برايم باز شد...

چه ابلهانه با تو خوش بودم..

چه كودكانه همه چيزم شدي...

چه زود نيازمندت شدم...

چه حقيرانه تركم كردي...

چه ناجوانمردانه واژه غريب خداحافظي به ميان آمد...چه بي رحمانه من سوختم ...

ولي هنوزم دوستت دارم!

+ یکشنبه چهاردهم آبان 1385 9:13 تئوریست |






 

خنده ادما هميشه از دل خوشي نيست گاهي شكستن دلي كمتر از ادم كشي نيست.... گاهي دل انقدر تنگ ميشه كه گريه هم كم مياره..جا ميزنه.. دل هم سر به ديوار ميزنه.. پس يه حرف ساده هم گاهي چقدر غم مياره.
+ پنجشنبه یازدهم آبان 1385 23:13 تئوریست |






اگر باران بودم ،آنقدر مي باريدم تا غبار غم از دلت بردارم اگر اشك بودم ، مثل باران بهاري به پايت مي گريستم اگر گل بودم شاخه ايي از وجودم را تقديم وجود عزيزت ميكردم اگر عشق بودم ،آهنگ دوست داشتن را برايت مي نواختم ولي افسوس كه نه بارانم ،نه اشك ،نه گل و نه عشق اما هر چه هستم دوستت دارم.
+ پنجشنبه یازدهم آبان 1385 23:11 تئوریست |






 نمیدانم چرا بهترین لحظه های جوانی.....

در فکر و خیال هدر میرود؟

در التهاب یافتن راهی

برای گفتن یک جمله به آن که دوستش می داری

که: "نا خواسته عاشقت شدهام

سعی کن بفهمی!!!!!!!"

(کار دیگری که از دستم بر نمی آمد.

موفق باشی!)
+ شنبه ششم آبان 1385 0:40 تئوریست |






کیفی حاوی 10 میلیون عشق

اتومبیلی با شیشه ی باز

میان ترافیک سنگین تهران!

سارقان محترم موتور سوار را به مناقصه دعوت میکنم!!!!

+ شنبه ششم آبان 1385 0:38 تئوریست |






من به خورشید اعتقاد دارم, حتی اگر ندرخشد.
من به عشق اعتقاد دارم, حتی اگر تنها باشم.
من به خدا معتقدم, حتی اگر ساکت باشد.

 


 

اگر مي تونستم توي دنيا يه چيز ديگه باشم

مي خوام اشك تو باشم

كه تو چشمات متولد بشم

روي گونه هات زندگي كنم و روي لبت بميرم

همین، فقط بمیرم ...

  

+ شنبه بیست و نهم مهر 1385 1:25 تئوریست |






 

این خداوند نیست که ما را نجات خواهد داد این ماییم که با نبرد و خلاقیت و تبدیل ماده به روح او را نجات میدهیم.          (سکوت: اثر نیکوس کازانتزیراس)

 

 

 

 

+ سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385 15:9 تئوریست |






 

نمیدونم چم شده ولی بعضی وقتا احساس میکنم هنوزم تو این دنیا فایده دارم شاید به اندازه ی یک سوسک موجودی که هیچ وقت فلسفه ی خلقت اونو بشر نفهمید یعنی کسی میدونه من برای چی آفریده شدم؟ برای اینکه دوستم بدارند نه بابا شاید برای اینکه دوست داشته باشم! چه احساس پوچ و خیال انگیزی! کجایی عزیزم هنوزم وقتی چشمامو میبندم گرمیه نگاهتو حس میکنم حست میکنم وقتی به پنج میگفتی پن! وقتی هیچ وقت به هم نخندیدیم با هم خندیدیم وقتی درباره ی احساس پوچم نسبت به این دنیا حرف میزدم هیچ وقت به خاطر حرفهای احمقانم که از صدای ناله های گرگ در سحر مبهم تر بود! (مگه گرگ سحر ناله میکنه!) تحقیر نشدم! نمیودونم چرا دیگه نمیتونم مثل قبل راه برم پاهام یه حس عجیبی دارن انگار رو زمین نیستم! (خودمو بشگون میگیرم!) نه من زندم اه ه! هنوزم باید تحمل کنم....

+ سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385 15:4 تئوریست |






به نظر شما این جوان حالا به عشق خود رسیده؟! به آرامش رسیده؟!

 

 

+ سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385 14:15 تئوریست |